تبليغاتX
...::::اندیشه فردا::::...کنگان....::::..

...::::اندیشه فردا::::...کنگان....::::..

شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!

نوشته شده در 87/05/31ساعت توسط | |

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد .

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد

       

نوشته شده در 87/05/31ساعت توسط | |

 

بیایید بر درو دیوار وجود رنگ را عشق را آذین دهیم . دلهایمان را با سنگ فرش محبت بپوشانیم . وجودمان را با پاکی معرفت شست وشو دهیم . با هر تپش قلبمان مهربانی را بر اعضایمان هدیه دهیم .گام هایمان را با استواری ذکر محکم سازیم . دستهایمان را با عطش به لطف بر سینه آسمان آنقدر بساییم تا ابر های عطوفت ، قطرات صداقت را  بردستانمان ببارند.چشمانمان را با اشک های نیاز بی نیاز کنیم .

بیایید با او در دعایش تجدید عهد کنیم ، بیایید روح را دریایی کنیم تا با قایق استقامت به سوی  اقیانوس وجودش پارو زنیم .

بیایید جای پای عشقش را از پلیس پاکی و صفای کودکی بپرسیم تا او را در کوچه پس کوچه های غربت بیابیم .

بیایید رنگ غفلت را از چهره مان بزداییم تا اشک های دلسوزی را از دیدگان مولایمان پاک گردانیم .

بیایید خارهای ظلم را از راه آقایمان برداریم تا عداوت و دشمنی پای مولای لطافت را نیازارد.

بیایید دست از رنگ سیاه بدی برداریم ، شب خواب غفلت را با طلوع هشیاری زیبا سازیم.

....تااو و مهربانی عشقش را ببینیم

 ...تا صدای گام هایش  که بوی ذکر دارد بشنویم.

...تا صدای دلنشینش که می گوید انا المهدی در هر صبحگاه جمعه با طلوع ندبه در گوشمان نغمه سرایی کند.

تا سرانجام در برابر مولایمان زانو زده وبگوییم :((واژه کوچک عشق و علاقه در وجود عظیمتان هیچ است پس ما را در دریای وجودتان ببرید تا معرفت را بنوشیم تا ما هم منادی ایمان به خدا گردیم.))

نوشته شده در 87/05/31ساعت توسط | |
کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.

کسی بی شک کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.

کسی دیگر کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.

دل از افسانه ها  بر کن .

کسی پیدا نخواهد شد .

مکن دل خوش  به هر باریکه راه خالی مهجور

مبین  هر  کهنه چرمی را  درفش  کاوه ی رنجور

دل از اسطوره ها بر کن .

و بتهای حریم ذهن را با تیشه ی اندیشه ات بشکن .

تو خود اسطوره خواهی شد .

اگر باور کنی خود را

نوشته شده در 87/05/31ساعت توسط | |